تبليغاتX
اسمان خالی است

                  

 

الهي! اگر مي‌آزمايي، توان و تحمل و صبرم را زياد کن.
اگر مي‌آموزي، ادراکم را وسعت ده.
اگر مي‌بخشايي، ظرفيتم را افزايش ده.
اگر مي‌ستاني، گوهر کمالي ارزاني کن.
و اگر مي‌رهاني ... خدايا. حتي لحظه‌اي مرا به حال خود رها مکن. که نياز نيازمندان را تنها تو پاسخگويي که بي‌نياز از هر نيازي.
خداوندا! به چشم ديده‌ام، به گوش شنيده‌ام و به دل آگاه شده‌ام که لحظه‌اي غفلت از تو، چه زيان‌ها که مرا نمي‌رساند! و چه راه‌ها که گمراهم نمي‌کنند و چه حکمت‌ها که مرا از آن‌ها نصيبي نمي‌رسد.

خدايا ميداني که هيچ نميدانم . ميتواني به دادم رسي چون خود نميتوانم . ميداني در اين دنياي وانفسا غير تو کسي را ندارم . من فقيرم و تو دارا ويک فقير آبرومند فقط در خانه يک دارايي را ميزند که آبرويش حفظ شود .
چه کسي بهتر از تو ميتواند مرا کمک کند ؟
خدايا ! بگذر ز ما که گذشت شيوه توست .


+ نوشته شده توسط یلدا در 85/05/07 و ساعت 16:42 |

      الهی دست گير که دست آويز نداريم

اي من...


و به خودت نگاه کني ! می ببيني که سرشار از مهرش هستي !

چشماني داري براي ديدن، که زيبايي ها و خوبي ها را ببيني و به يادش باشي
!

گوشهايي براي شنيدن، که نواها و ترانه هاي زندگيت را بشنوي و به يادش باشي
!

پاهايي براي راه رفتن بر روي زمين تا راهي راه او شوي! و در هر قدم به يادش باشي
!

دستاني که مي تواني با آنها خلق زيبايي را تجربه کني و با کمک همين دستان به ديگران ياري رساني . مي تواني قلمي به دست گيري و با نوشتن هر کلمه به يادش باشي
!

قلبي که مي تواند براي او و براي دوستداران او بتپد و با هر تپش او را ياد کني
!

و ذهني که مي تواند سرشار از آموخته هايي شود که توانايي و عظمت او را بيشتر درک کني و او را چون گنجينه اي در يادت محفوظ نگاه داري
!

و تو شرمسار هستي که چطور شکر و سپاس همه اين نعمت ها را به جا بياوري ! چطور از خداي خودت تشکر کني و چطور مي تواني هميشه ، در هر حال و در هر زماني به يادش باشي
!

وقتي احساس مي کني تنها شدي اين صداي خداست که به گوش مي رسد که :


بر من توکل کن
!

و تو بيش از هر زمان ديگري مشتاقانه به سوي او رهسپار خواهي شد! چون مي داني خداوند مطمئن ترين تکيه گاه تو خواهد بود
.


خدايا خيلي دوستت دارم
!

خدايا ازت متشکرم ! به خاطر همه چيز
!


خواجه عبدالله انصاري یه مناجات خیلی قشنگ داره حیفم اومد این مناجات رو نذارم میفرماید:

الهي!

دلي ده که در کار تو جان بازيم ... جاني ده که کار آن جهان سازيم.
تقوايي ده که دنيا را بسپريم ... روحي ده که از دين برخوريم
.
يقيني ده که در آز بر ما باز نشود ... قناعتي تا سفره ء حرص ما باز نشود
.
دانايي که از راه نيفتيم ... بينايي ده تا در چاه نيفتيم
.
دست گير که دست آويز نداريم
.
درگذار که بد کرده ايم ... آزرم دار که آزرده ايم
.
طاعت مجوي که ياب آن نداريم ... از هيبت مگوي که تاب آن نداريم
.
توفيقي ده تا در دين استوار شويم ... عقبي ده تا از دنيا بيزار شويم
.
نگاه دار تا پريشان نشويم ... براه دار تا پشيمان نشويم
.
بياموز تا شريعت بدانيم ... برفروز تا در تاريکي نمانيم
.
بنماي تا در روي کس ننگريم ... بگشاي دري که دربگذريم
.
تو بساز که ديگران ندانند ...تو بنواز که ديگران نتوانند
.
همه را از خود رهايي ده ... همه را بخود آشنايي ده
.
همه را از مکر شيطان نگاه دار ... همه را از فتنهء نفس آگاه دار
.
الهي
!
نظر خود بر ما مدام کن ... و ما را بر داشتهء خود نام کن
.
و بوقت رفتن بر جان ما سلام کن
.
الهي
!
ميداني که ناتوانم ... پس از بلا برهانم


+ نوشته شده توسط یلدا در 85/04/18 و ساعت 9:49 |

                                        نسل من جامانده از تاریخ

نسل من آتشفشان خفته در خاکستر خويش است
نسل من در آستان خفتن و مرگ است
نسل من باروت نم دار است
نسل من يک ناقص الخلقه ست
نسل من خسته ست
نسل من ديگر نميداند چه بايد کرد
نسل من هر جا که سايد دست, ريشه پوسيده ست
نسل من آوازهايش گم شده
نسل من آوازهاي نسل ديگر را مثال طوطي بي مغز مي خواند
نسل من در فاصل فرهنگ مي ميرد
نسل من آهش گريبان گير خود گشته
نسل من در تار و پود دفتر تاريخ قرباني ست
نسل من معتاد يک منجي ست

نسل من اي نسل من٫ موعود ما واهي ست
نسل من همزاد تنهايي ست
نسل من ميبيند اما
...
من نميدانم چرا اينگونه خاموش است

زيستن با مرگ يکسان است
نسل من در آستان نقطه اي اينگونه پاييده ست

نسل من معتاد يک منجي ست

+ نوشته شده توسط یلدا در 85/04/06 و ساعت 17:51 |

نواي گنگ موسيقي در فضاي بي صميميت يک تاکسي
و خواننده اي که از "عشق" مي گويد
و روح من از برخورد فلز اطرافم
و اين نواي مقدس کمي هراسان است

شب است و به خانه مي روم
در انديشه ام که در اين روز
چه چيزها فروخته ام
چه چيزها خريده ام
و اينکه فردا روز
چه چيز بفروشم
چه چيز بخرم
در اين بازار مکاره

شهر من شهر فروشندگان است
و شهر خريداران
از اولين طلوع صبح از پس کوههاي منظم آهن و شيشه و سيمان
مردم اين شهر
به سان مورچگان, منظم و انبوه
براي خريد و فروش
در خروش مي آيند
مهم نيست که چه چيز بفروشي
يا چه چيز بخري
مهم اينست که اينجا
اگر نفروشي نمي تواني خريد
و اگر نخري نمي تواني زيست
و اگر نتواني زيستن "تدفينت" نمي کنند, "تشريحت" مي کنند
پس بايد فروخت براي خريدن
و خريد براي زيستن
و زيست براي مردن

در اين بازار مکاره
هر کس چيزي مي فروشد تا چيزي بخرد
آنان که جان مي فروشند نان مي خرند
آنان که زيبايي مي فروشند دروغ مي خرند
آنان که دروغ مي فروشند قدرت مي خرند
آنان که قدرت مي فروشند ثروت مي خرند
و آنان که ثروت مي فروشند جان مي خرند

سرم به شيشه يخ زده چسبيده
و خواننده هنوز از "عشق" مي خواند
به کف دستانم مي نگرم
بلي
و عشق
آخرين چيزي است که براي فروختن دارم
به اين مي انديشم
که در برابر آن
چه چيز بخرم

+ نوشته شده توسط یلدا در 85/03/01 و ساعت 21:56 |

توجه:اين داستان فقط براي بچه هاي زير سن بزرگيه (فرشته هاي بي تكلف) و از درك ادم های مغروري كه فكر مي كنن همه چيز رو مي دونن خارجه...

يكي بود، اما چون تنها بود يه سري از هر موجودي كه فكرشو بكني آفريد تا تنهايياش تموم بشه! ولي اونا فقط تونستن يه خورده از تنهاييش رو پر كنن نه همه اشو...
يه روز يه باغبوني، يه مرد آسموني نهالي كاشت ميون...(آهنگ شادمهر اينجا چي كار مي كنه؟ مگه غيرمجاز نشده!!!پوزش...) خلاصه دو تا نهال رو كنار هم كاشت. هر كدوم از اون نهال ها قبلا يه جاي ديگه اي بودن و يه زندگي ديگه اي داشتن... ولي بالاخره دست باغبون اونا رو كنار هم كاشت. هر دو شون احساس غربت مي كردن و از شدت افسردگي برگهاشون رو به زردي مي رفت... تا اينكه با هم آشنا شدن و خلاصه بعد از يه مدت شدن رفيق فاب همديگه... مي دونين اون موقع جفتشون نهالهاي ساده اي بودن و چيز اضافه تري نسبت به هم نداشتن. اونا با هم دوست شدن... اونم فقط به خاطر روح لطيفي كه تو شاخ و برگهاي همديگه پيدا كرده بودن... به هم قول دادن تا وقتي كه دست تبر اونا رو از هم جدا نكرده با هم دوست بمونن...

چند سالي گذشت...
حالا يكي از اون نهال ها، يه چنار بلندقامت شده بود و اون يكي شده بود يه درخت پربار سيب. اصلا فكرشم نمي كردن كه يه روز اينقدر با هم فرق داشته باشن!!! اما هنوز باهم دوست بودن... در عرض چند ساعت باغبون قصه امون متوجه ميوه هاي درخت سيب شد و يه سري از دوستاش رو هم دعوت كرد بيان ببينن چه درختي پرورش داده... آخه هيچ كدوم تو تمام عمرشون سيب هايي به اون درشتي و قرمزي نديده بودن!!! به محض اينكه سيب ها رو ديدن شروع كردن به تعريف و تمجيد و يواش يواش به اغراق و پاچه خواري هم كشيده شدن...
اما بشنويد از درخت سيب و دوستش چنار...
از طرف ديگه درخت سيب هم خيلي از تعريف ها خوشش مي اومد و كلي تو دلش به خودش مي باليد، آروم آروم اونقدر جوگير شد كه حس كرد از زمين تا آسمون با بقيه و مخصوصا دوستش چنار فرق داره. اونقدر به خودش مغرور شد كه ديگه هيچ كس رو لايق دوستي خودش نمي ديد و تمام توجه اش به سيب هاش و تعريف هايي كه ازشون مي شد، معطوف شده بود...
واما درخت چنار هم از اينكه دوستش اونقدر معروف و پربار شده بود، خوشحال بود!!! آخه واسه دو تا دوست شادي يكي شادي اون يكي هم هست...
چنار رو كرد به دوستش و با شاخه هاش بهش اشاره كرد، مي خواست بهش تبريك بگه و بهش بگه چقدر از خوشحالي اون خوشحال و مسروره ... اما هر چي سعي كرد مثل اين بود كه درخت سيب اصلا اونو نمي ديد و صداشو نمي شنيد... اونم چناري به اون بلندي رو كه از چند فرسخي اونجا حسابي تو چشم مي زد.
درخت چنار باز هم سعي كرد... چون هنوزم دوستش، درخت سيب رو دوست داشت مثل قبل نه بيشتر و نه كمتر، آخه اون رو به خاطر خودش دوست داشت نه به خاطر سيب هاش. خيلي براش فرقي نمي كرد كه اون سيب داشته باشه يا همون نهال ساده اي باشه كه باهاش دوست شده بود، اما درخت سيب ديگه هيچ كس رو تحويل نمي گرفت!!! حتي دوست ديرينه اش رو. حالا ديگه جز سيب هاش و باغبون ها چشمهاش هيچ كس رو نمي ديد.

حتما مي دوني بعدش چي شد...
دل درخت چنار شكست. اصلا فكرشم نمي كرد دوستي كه اون طوري با هم ندار بودن و تو باغ همه اونا رو رفيق فاب هم مي دونستن، حالا اينطوري به خودش مغرور بشه. ولي خوب چه ميشه كرد، بعضيا اينجورين ديگه...

درخت چنار تصميم گرفت ديگه هيچ وقت با هيچ درخت سيبي دوست نشه (* چون فكر مي كرد كه همشون بي جنبه ان و زودي جوگير ميشن *)و همه چيز رو حتي دوران خوب دوستي شون رو فراموش كنه... تلاش كرد خودشو با گلهاي اطرافش سرگرم كنه ...اما داغ اين دلشكستگي تا وقتي كه دست تبر بهش برسه، تو دلش موند و آزارش داد

                                  

چند یاداوری ساده اول برای خودم وبعد برای دوستای گلم

1-یادمان باشد به هرکسی به اندازه ظرفیتش بها بدیم

2-به هیچ چیز و هیچ کس دل نبندیم چراکه همه چیز در این دنیا فانی است یادبگیریم همه رو دوست داشته باشیم ولی وابسته به هیچ کس نباشیم یه جمله معروف هست که میگه:(( دلبسته بودن شبيه طنابي در گردن داشتن است بايد مواظب باشي وگرنه يا خودت از دست مي روي يا طناب بيچاره پاره مي شوداگر خودت از دست بروي , دو حالت دارديا طناب براي هميشه نعش خاطرات تو را , آويزان بر خودش حفظ مي کندو يا از گردن بي جان تو بر گردن تازه نفسي ديگر مي افتدو اگر طناب پاره شود ،يا تو در چاله هاي تاريک سردرگمي سقوط مي کني يا دنبال طنابي ديگر براي آويزان کردن خودت مي گردي))

3-یادمان باشد از هیچ کس هیچ انتظاری نداشته باشیم چون توقع داشتن از دیگران تحمل خیلی از مسائل رو سخت میکنه گذشت زمان اینو ثابت کرده که خالق درد اورترین لحظات کسی است که بیشتر از همه روش حساب میکنی وازش انتظار داری

4-یه جمله معروف دیگه هست که میگه:((برگ ها وقتی از شاخه می افتند که فکر میکنند طلا شدند))پس یادمان باشدتا کسی ازمون تعریف کرد سریع جوگیر نشیم گاهی وقتا عيب ما رو دوستمون مي گه و حسن ما را دشمنمون .دوست مي گه تاما را در رفع عيوب ياري بده و دشمن مي گه تاما رو از عيوب غافل کنه.دیگه تشخیص دوست ودشمن با خود ماست

5-یادمان باشد که از دیگران به عنوان پله برای رسیدن به اهدافمون استفاده نکنیم واگر این کار رو کردیم حداقل یادمون باشه که چه کسانی در موفقیت ما سهیم بودند

6-و در اخر...وقتي از چيزي ناراحتيم خوب فكر كنیم ببينیم واقعا اون موضوع يا اون شخص ارزش ناراحت شدن رو داره اگه درست وعاقلانه فكر كنيم مي بينيم تو 90 درصد از مواقع واقعا ارزششو نداره!

+ نوشته شده توسط یلدا در 85/02/25 و ساعت 11:58 |

چقدر سخت است وقتي جواني را ميبيني که کهنه ترين لباس تو را بر تن دارد و آن بهترين لباس اوست.

چقدر دردناک است وقتي مادري را ميبيني که خراب ترين ميوه خانه تو در سبد اوست و آن بهترين ميوه مهماني اش است
.

چقدر سوزناک است خنده دختر بچه اي براي عروسک کهنه در دستش و آن منفور ترين عروسک دختر توست
.

چقدر اَسَفناک است دستان بيرون از چادر دختري که سياهيش بخاطر چنگ بر لباس های مردمي است که آن لباسان براي شبهاي گناه من و توست
.

چقدر سنگين است درد شرم پدري براي خريد کفش پسرش که اين درد بخاطر غفلت من و توست
.

چقدر آسان ميخندند مردمي که شاديشان بدليل کار و تلاش بچه ايست که زباله هاي خانه من و تو را جمع ميکند
.

چقدر سخت است دل کسي که با ولع در مقابل کيسه به دوشي که روزها و شايد هفته ها است که غذاي گرم از گلويش پايين نرفته غذايش را می خورد
.

چقدر رذل است آدمي که در کنارش دختران رنگارنگ با او لاس ميزنند و بچه اي از سرما در خيابان به خود ميپيچد
.

چه ساده اند آدماني که براي رفاه خود و به خيال درس و پول هزينه ها ميکنند و به فرنگ ميروند و کودکي بخاطر هزينه جراحي پدر شب و روز آجر به دوش ميکشد
.

چه بيرحمند سياستمداراني که نازدانه هايشان در بهترين ماشينها ميان کوچه هاي پايتختهاي اروپا ميچرخند و استعدادهاي ما براي ادامه تحصيل شب کار ميکند و روز درس ميخواند
.

چه محجوب است دختري که وقتي ديوار خانه هاي ما را دستمال ميکشد، آستين به دست ميکند تا سپيدي مچش پيدا نباشد و چه خود فروخته است دختري که لباسش را نازک  ميکند، شايد براي شبش همخوابي بيابد
.

چقدر زياد است تمثيل از بد و چه کم اند خوبان، چه مشهورند بي دينان و چه گمنامند رهپويان، چه بسيارند دزدان و چه اندک قانعان
.

                              چقدر زياد است تمثيل از بد و چه کم اند خوبان، چه مشهورند بي دينان و چه گمنامند رهپويان، چه بسيارند دزدان و چه اندک قانعان.

وقتي میخوام  کفش و لباس نو بخرم، در حالي که هنوز قبلي ها قابل استفاده اند و تو خيابون، زير بارون يه جوون ديگه که گاهي هم سن و سال منه داره با کفش پاره قدم ميزنه، فقط خودم رو نفرين ميکنم.

وقتي خانم های مثلا چادري زير چادر هر کوفت و زهر ماري تن ميکنن و يه دختري آرزوشه بتونه يکبار چادر سرش کنه تا بگه از نگاه تند هوس بازها متنفره، فقط اه میکشم.

وقتي شب عيد دست همه مردم شيريني ميبينم و تو تاريکي شب يه پسر 14 ساله داره از لاي زباله ها دنبال يه چيز کهنه ميگرده، به غفلت خودم لعنت ميفرستم
.

وقتي ميبينم بچه اي به پدرش فحش ميده بابت اينکه اون روز به جاي ده هزار تومن، نه هزار تومن پول تو جيبي گرفته و مردي بعد از يک روز جون کندن فقط 3000 هزار تومن تونسته براي خودش و زنش و 2 تا بچه کسب کنه، دوست دارم آب بشم و برم تو زمين
.

الان ميفهمم مولايمان علي عليه السلام تو چاه ميتونسته براي چه چيزهايي گريه کنه و با چه جراتي سر تو تنور آتش بکنه
.

ميفهمم اما عمل نميکنم. عمل، عمل، عمل....


خدايا ما را از خواب غفلت نجات ده که آتش درونم را ديدم
.

خدايا خود پرستي را از ما دور کن که در روشني روزت تو را گم کرده ايم
.

خدايا مگذار نفسم چراگاه شيطان شود، اگر چنين است جانم بستان که بار گناهم از اين سنگين تر نشود
.



+ نوشته شده توسط یلدا در 85/02/15 و ساعت 19:29 |

این پست رو فقط و فقط به خاطر دلم میذارم میخوام یه بار دیگه با روی سیاه وکوله بار سنگینی از گناه در خونشو بزنم....مطمئنم در رو به روم باز میکنه اخه خودش گفته :"اگر آنان که از من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند"

خدایا!!!!!!!!
به که واگذارم مي‌کني؟
به سوي که مي‌فرستي‌ام؟
به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛
يا به سوي غريبان و غريبه‌گان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان که ضعف مرا مي‌خواهند و خواري‌ام را طلب مي‌کنند؟
... من به سوي ديگران دست دراز کنم؟؟؟؟؟؟؟ در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من
.
...اي توشه و توان سختي‌هايم
!
اي همدم تنهايي‌هايم
!
اي فريادرس غم‌ها و غصه‌هايم
!
اي ولي نعمت‌هايم‌
!
...اي پشت و پناهم در هجوم بي‌رحم مشکلات
!
اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بي‌کسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي! اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بي‌انتهاي تو
!
...تو پناهگاه مني؛

تو کهف مني؛
تو مأمن مني؛
وقتي که راه‌ها و مذهب‌ها با همه فراخي‌شان مرا به عجز مي‌کشانند و زمين با همه وسعتش، بر من تنگي مي‌کند،
...
...اگر نبود رحمت تو، بي‌ترديد من از هلاک‌شدگان بودم

و اگر نبود محبت تو، بي‌شک سقوط و نابودي تنها پيش‌روي من مي‌شد
اي آنکه:
با خوبي و احسانش خود را به من نشان داد

و من با بدي‌ها و عصيانم، در مقابلش ظاهر شدم
.

اي آنکه:
در بيماري خواندمش و شفايم داد؛

در جهل خواندمش و شناختم عنايت کرد؛
در تنهايي صدايش کردم و جمعيتم بخشيد؛
در غربت طلبيدمش و به وطن بازم گرداند؛
در فقر خواستمش و غنايم بخشيد؛
...من آنم که بدي کردم من آنم که گناه کردم
من آنم که به بدي همت گماشتم
من آنم که در جهالت غوطه‌ور شدم
من آنم که غفلت کردم
من آنم که پيمان بستم و شکستم
من آنم که بدعهدي کردم
...
و ... اکنون بازگشته‌ام
.
بازآمده‌ام با کوله‌باري از گناه و اقرار به گناه
.
پس تو در گذر اي خداي من
!
ببخش اي آنکه گناه بندگان به او زيان نمي‌رساند
.
معبود من!
اينک من پيش روي توأم و در ميان دست‌هاي تو
..
نه عذري دارم که بياورم نه تواني که ياري بطلبم،

نه ريسماني که بدان بياويزم
و نه دليل و برهاني که بدان متوسل شوم
.
چه مي‌توانم بکنم؟ وقتي که اين کوله‌بار زشتي و گناه با من است!؟

انکار؟!؟!
خداي من!
خواندمت، پاسخم گفتي؛

از تو خواستم، عطايم کردي؛
به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛
به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛
به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛
خدايا!
از خيمه‌گاه رحمتت بيرونمان نکن.
از آستان مهرت نوميدمان مساز
.
آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان
.
از درگاه خويشت ما را مران.

يا رب!
اين منم و پستي و فرومايگي‌ام

و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين مي‌سزد و از تو آن
...
...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال من
خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم
!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌اي با اين همه کار بد که من مي‌کنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.
معبودمن!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام
.
...تو که اين قدر دلسوز مني
! ...
...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟

تو کي غايب بوده‌اي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
...کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند
.
کور باد نگاهي که ديده‌باني نگاه تو را درنيابد
.
بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود
.
و زيانکار باد سوداي بنده‌اي که از عشق تو نصيب ندارد.
خداي من!
مرا از سيطره ذلت بار نفس نجات ده و پيش از آنکه ناقوص مرگ به صدا در اید وخاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهايي‌ام بخش.
خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني
!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيه‌گاه مني
!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کرده‌اي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده....
((يا رب! يا رب! يا رب!))

يا رب...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال من

+ نوشته شده توسط یلدا در 85/02/07 و ساعت 7:12 |

                            تراژدی خداحافظي به سبك ايراني !!!!!

                                     
ديشب خيلي خسته بودم به همين دليل تصميم گرفتم زودتر بخوابم. تازه چشمم گرم شده بود كه يكدفعه از خواب پريدم.
از رختخواب بلند شدم و ديدم همسايه کناری مهمون داشته و حالا هم دارند تشريف مي برند.
توي مراسم و مهماني ها به محض اينكه اعلام رفتن كنيم، خداحافظي ها از همون كف زمين كه نشسته ايم شروع مي شود و تا چشم كار مي كند، تا جايي كه همديگر را اندازه يك مورچه مي بينيم، ادامه پيدا مي كند:
خب احمد آقا ، صغرا خانم! خيلي زحمت داديم با اجازه تون از حضورتون مرخص مي شيم. با گفتن يه همچين جمله تراژدي و سريال اوشين وار خداحافظي شروع مي شه. بيشتر از چهل بار توي خونه يارو خداحافظي مي كنيم. حالا حساب كنيد مثلا 6 نفر آدم اومدن مهموني و حالا دارن مي رن بيرون. به طور مستمر و بي وقفه همه مي گن: «خداحافظ» و صاحب خونه بدبخت، پس از كلي پذيرايي و دولا و راست شدن حالا بايد به اتفاق اهل و ايال به دنبال مهمان ها مستمراً جواب خداحافظي آنها را بدهند: «خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشيد بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ ...»
حالا اومدن دم در: « ... خب اصغر آقا ببخشيد مزاحم شديم ، تو رو خدا شما هم يه شب تشريف بيارين. خداحافظ ، خداحافظ ، سلام برسونين ، خداحافظ ، خداحافظ .
توي اين دست اگر تعداد خانم ها از دو نفر بيشتر باشد كه ديگر واويلاست. تازه دم در خونه يادشون مي افته دستور پختن قورمه سبزي و رنگ موها و آخرين خريدها و جديدترين دكوراسيون را به هم بگويند و در تمام اين مدت صداي دلنشين «خداحافظ ، خداحافظ» سلسله وار به گوش مي رسد.
حالا همه سوار ماشين شدن و سرنشينان از چهار طرف ماشين تا كمر بيرون اومدن و دارن دست تكون مي دن:«خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ » راننده هم براي عرض ارادت اون موقع شب 5 تا 6 بوق به معني «خداحافظ» براي مستقبلين مي زند. حالا ديگه ماشين رسيده ته كوچه و اين بار ديگه فرياد مي زنن: «خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ»!
آخه يكي نيست بگه مگه مي خواين برين سينه كش قبرستون كه دل نمي كنين از هم!؟
تازه فردا ساعت 11 صبح يكي از خانم هايي كه ديشب مهمون بوده زنگ مي زنه به صغرا خانم و مي گه:«صغرا جون ممنون بخاطر پذيرايي ديشب؛ والله زنگ زدم بگم ديشب اين بچه ها حواسم را پرت كردن يادم رفت ازت خداحافظي كنم.!!! 


                   امان از دست مردم ازار!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط یلدا در 85/01/30 و ساعت 8:0 |

  چی می شد اگه خدا زمان گرفتاری  دست نیاز ما رو رد میکرد چرا که به وقت شادی اونو فراموش کردیم چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم .
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم
.
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم
.
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم
.
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم
.
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم
.
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم .
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم
.
و چي مي شد اگه
...

و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟
!!

+ نوشته شده توسط یلدا در 85/01/23 و ساعت 21:57 |
 

 

و عشق...عشق مداد من بود.آنقدر تراشيدمش که تمام شد.چه کار مي کردم.مشق هاي لعنتي بايد نوشته مي شد.و اينک اين منم.بازمانده...رفوزه...کسي مداد اضافي ندارد؟؟نه!همه پدر ها اسم بچه هاشان را روي مدادهايشان مي نويسند.پدر...پدرم يکي از چنارهاي آن طرف خيابان بود.چنارهايي که ايستاده گريه مي کنند.چنارهايي که فقط گاهي مي ميرند.مرگ...مرگ يک شعر است.شعري که قافيه ندارد.شعر هم يکي از نوشته هاي مهم است.روي نوشته هاي مهم آجر بايد گذاشت.همين هست که خيلي پيشتر ها شعر هاي ما را باد برده است.چرا ما آجر نگذاشته بوديم؟؟؟آجر يعني نان هايي که قبلا در سفره مان بود.نان هايي که با مداد شکلش را در دفتر هاي کاهي کشيديم و زيرش نوشتيم"بابا نان داد به نرخ روز"و مداد من عشق بود.مدادي که گمش کردم .به مادرم گفتم کوچک شده بود. دور انداختمش...مادرم زن خدا بود.چادر نمازش بوي باد مي داد.نماز کليد بهشت است.اين را روي ديوارها مينويسند تا شهر را زيبا سازي کرده باشند.و زيبا يعني شعر.و تو شعري بودي که دو بار خوانده بودم اما از بر نشده بودم.شعر صفحه .10۵ومن يک ۵ بر عکس روي ديوار خانه مان کشيده بودم که مثلا يعني عشق و عشق مدادي بود که با ان چشمانت را تصوير مي کردم.و چشم...چشم ها اگر نبودند مي توانستم تصور کنم که نرفته اي...تصور يک روزنه چند بعدي است.چند بعدي مثل لبخند.... من اين چيز ها را نمي دانم.من يک بچه ام .اين را از شعر هاي بچه گانه ام مي شود فهميد.شعر يعني پس مانده هاي روح من.شايد بخواهي بپرسي روح چيست.بپرس.اما من نمي دانم.هميشه با پرسيدن نمي شود به جواب رسيد.جواب بعضي از سوال ها را هم فقط احمق ها مي دانند.مثلا من ميدانم اکر مدادت را 7 روز لاي قران بگذاري در امتحان حساب 20 مي گيري .به شرط اينکه يادت نرود مدادت را چه کرده اي.و عشق بود مداد من.........

+ نوشته شده توسط یلدا در 85/01/08 و ساعت 17:17 |


Powered By
BLOGFA.COM


< > قالب و كدهاي جاوا >