توجه:اين داستان فقط براي بچه هاي زير سن بزرگيه (فرشته هاي بي تكلف) و از درك ادم های مغروري كه فكر مي كنن همه چيز رو مي دونن خارجه...
يكي بود، اما چون تنها بود يه سري از هر موجودي كه فكرشو بكني آفريد تا تنهايياش تموم بشه! ولي اونا فقط تونستن يه خورده از تنهاييش رو پر كنن نه همه اشو...
يه روز يه باغبوني، يه مرد آسموني نهالي كاشت ميون...(آهنگ شادمهر اينجا چي كار مي كنه؟ مگه غيرمجاز نشده!!!پوزش...
) خلاصه دو تا نهال رو كنار هم كاشت. هر كدوم از اون نهال ها قبلا يه جاي ديگه اي بودن و يه زندگي ديگه اي داشتن... ولي بالاخره دست باغبون اونا رو كنار هم كاشت. هر دو شون احساس غربت مي كردن و از شدت افسردگي برگهاشون رو به زردي مي رفت... تا اينكه با هم آشنا شدن و خلاصه بعد از يه مدت شدن رفيق فاب همديگه... مي دونين اون موقع جفتشون نهالهاي ساده اي بودن و چيز اضافه تري نسبت به هم نداشتن. اونا با هم دوست شدن... اونم فقط به خاطر روح لطيفي كه تو شاخ و برگهاي همديگه پيدا كرده بودن... به هم قول دادن تا وقتي كه دست تبر اونا رو از هم جدا نكرده با هم دوست بمونن...
چند سالي گذشت...
حالا يكي از اون نهال ها، يه چنار بلندقامت شده بود و اون يكي شده بود يه درخت پربار سيب. اصلا فكرشم نمي كردن كه يه روز اينقدر با هم فرق داشته باشن!!! اما هنوز باهم دوست بودن... در عرض چند ساعت باغبون قصه امون متوجه ميوه هاي درخت سيب شد و يه سري از دوستاش رو هم دعوت كرد بيان ببينن چه درختي پرورش داده... آخه هيچ كدوم تو تمام عمرشون سيب هايي به اون درشتي و قرمزي نديده بودن!!! به محض اينكه سيب ها رو ديدن شروع كردن به تعريف و تمجيد و يواش يواش به اغراق و پاچه خواري هم كشيده شدن...
اما بشنويد از درخت سيب و دوستش چنار...
از طرف ديگه درخت سيب هم خيلي از تعريف ها خوشش مي اومد و كلي تو دلش به خودش مي باليد، آروم آروم اونقدر جوگير شد كه حس كرد از زمين تا آسمون با بقيه و مخصوصا دوستش چنار فرق داره. اونقدر به خودش مغرور شد كه ديگه هيچ كس رو لايق دوستي خودش نمي ديد و تمام توجه اش به سيب هاش و تعريف هايي كه ازشون مي شد، معطوف شده بود...
واما درخت چنار هم از اينكه دوستش اونقدر معروف و پربار شده بود، خوشحال بود!!! آخه واسه دو تا دوست شادي يكي شادي اون يكي هم هست...
چنار رو كرد به دوستش و با شاخه هاش بهش اشاره كرد، مي خواست بهش تبريك بگه و بهش بگه چقدر از خوشحالي اون خوشحال و مسروره ... اما هر چي سعي كرد مثل اين بود كه درخت سيب اصلا اونو نمي ديد و صداشو نمي شنيد... اونم چناري به اون بلندي رو كه از چند فرسخي اونجا حسابي تو چشم مي زد
.
درخت چنار باز هم سعي كرد... چون هنوزم دوستش، درخت سيب رو دوست داشت مثل قبل نه بيشتر و نه كمتر، آخه اون رو به خاطر خودش دوست داشت نه به خاطر سيب هاش. خيلي براش فرقي نمي كرد كه اون سيب داشته باشه يا همون نهال ساده اي باشه كه باهاش دوست شده بود، اما درخت سيب ديگه هيچ كس رو تحويل نمي گرفت!!! حتي دوست ديرينه اش رو.
حالا ديگه جز سيب هاش و باغبون ها چشمهاش هيچ كس رو نمي ديد.
حتما مي دوني بعدش چي شد...
دل درخت چنار شكست.
اصلا فكرشم نمي كرد دوستي كه اون طوري با هم ندار بودن و تو باغ همه اونا رو رفيق فاب هم مي دونستن، حالا اينطوري به خودش مغرور بشه. ولي خوب چه ميشه كرد، بعضيا اينجورين ديگه... 
درخت چنار تصميم گرفت ديگه هيچ وقت با هيچ درخت سيبي دوست نشه (* چون فكر مي كرد كه همشون بي جنبه ان و زودي جوگير ميشن *)و همه چيز رو حتي دوران خوب دوستي شون رو فراموش كنه... تلاش كرد خودشو با گلهاي اطرافش سرگرم كنه ...اما داغ اين دلشكستگي تا وقتي كه دست تبر بهش برسه، تو دلش موند و آزارش داد

چند یاداوری ساده اول برای خودم وبعد برای دوستای گلم
1-یادمان باشد به هرکسی به اندازه ظرفیتش بها بدیم
2-به هیچ چیز و هیچ کس دل نبندیم چراکه همه چیز در این دنیا فانی است یادبگیریم همه رو دوست داشته باشیم ولی وابسته به هیچ کس نباشیم یه جمله معروف هست که میگه:(( دلبسته بودن شبيه طنابي در گردن داشتن است بايد مواظب باشي وگرنه يا خودت از دست مي روي يا طناب بيچاره پاره مي شوداگر خودت از دست بروي , دو حالت دارديا طناب براي هميشه نعش خاطرات تو را , آويزان بر خودش حفظ مي کندو يا از گردن بي جان تو بر گردن تازه نفسي ديگر مي افتدو اگر طناب پاره شود ،يا تو در چاله هاي تاريک سردرگمي سقوط مي کني يا دنبال طنابي ديگر براي آويزان کردن خودت مي گردي))
3-یادمان باشد از هیچ کس هیچ انتظاری نداشته باشیم چون توقع داشتن از دیگران تحمل خیلی از مسائل رو سخت میکنه گذشت زمان اینو ثابت کرده که خالق درد اورترین لحظات کسی است که بیشتر از همه روش حساب میکنی وازش انتظار داری
4-یه جمله معروف دیگه هست که میگه:((برگ ها وقتی از شاخه می افتند که فکر میکنند طلا شدند))پس یادمان باشدتا کسی ازمون تعریف کرد سریع جوگیر نشیم گاهی وقتا عيب ما رو دوستمون مي گه و حسن ما را دشمنمون .دوست مي گه تاما را در رفع عيوب ياري بده و دشمن مي گه تاما رو از عيوب غافل کنه.دیگه تشخیص دوست ودشمن با خود ماست
5-یادمان باشد که از دیگران به عنوان پله برای رسیدن به اهدافمون استفاده نکنیم واگر این کار رو کردیم حداقل یادمون باشه که چه کسانی در موفقیت ما سهیم بودند
6-و در اخر...وقتي از چيزي ناراحتيم خوب فكر كنیم ببينیم واقعا اون موضوع يا اون شخص ارزش ناراحت شدن رو داره اگه درست وعاقلانه فكر كنيم مي بينيم تو 90 درصد از مواقع واقعا ارزششو نداره!
+ نوشته شده توسط یلدا در
85/02/25 و ساعت
11:58 |